|
درباره ![]() ×بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود ×× این همه قول غزل تعبیه در منقارش (حضرت حافظ) ______________________ ×وهبت للورود نفسی×× فطبت بالنفس نفسا (صنوبری) پيوندها پيوندها ي روزانه چهره های ماندگار محمد نوری نزار قبانی راز دانشگاه شیراز دانشگاه الزهرا یادداشت های یک خبرنگار×کامران نجف زاده× گابریل گارسیا مارکز حضرت حافظ صادق هدایت هنر و موسیقی چلچراغ دکتر شاهکار بینش پژوه سخنان جبران خلیل جبران×اورود بزرگ×فردریش نیچه× امین الله رشیدی بسیار زیبا كلبه معرفت كتابخانه پويا نما ×محمد سعید تابنده× تمام پیوندها نويسندگان آرشيو مطالب تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 آرشيو موضوعي عاشقانه ها عارفانه ها جاودانه ها ادب عرب معرفی کتاب عاشقانه هایی از سر عقل هر چه دلم گفت بگو گفته ام طراح قالب Powered By BLOGFA.COM
|
دست یا دستاویز...
:: نویسنده :
آبان
|
لینک مطلب
|
پازل من
دخترك بي خبر و لبخند زنان دست به بازي سرنوشت داد. روزگار من: دلم خاليست..... دلم از بيش و كم خاليست. روزگار تو: خسته شدم بس كه دلم دنبال يك بهونه گشت... تاب سواري و شادي كودكانه، شاديِ روزهاي با طراوت عشق... تو ناگهاني رفتي و من تا سالها: نه بسته ام به كس دل نه بسته كس به من دل ديروزها كسي را دوست داشتي و امروز تنهايي.. تنهاييِ عريان. آرام جانم نبود و درد بي عشقي ز جانم طاقت برده بود. ولي تو باز ميگشتي؛ تو بازمي گشتي و من... روان دائم يك دوست داشتن بودم. آن روز دوباره آمدنت من در عمقِ نشيبِ عشق بودم، تو بازآمدی و
مرا به دام انداختي و تا اوج فراز بردي.. دلم را بردي! عاشقم كردي به همين سادگي چه خوب كاري كردي... و حالا كارم اندر عشق مشكل شده است، و انديشة وصالت در گمانم
نيز نميگنجد... كودك شش روزهات حيران است و سرگردان، حيران و سرگردان اما.. لبخند زنان... بايد لب فرو بست و گشود و دم نزد... بايد ايستاد و فرود آمد.... بايد به پايان نينديشيد كه همين دوست داشتن زيباست...
:: نویسنده :
آبان
|
لینک مطلب
|
خدایا از دهانش بشنو...
ما مرگ رو فراموش کرده ایم... کاش مرگ هم ما رو فراموش می کرد .....شمسی آروم آروم گریه می کنه، دستشو زده زیر چونش فکور و گریونه ..اشرف فقط نگاه می کنه گاهی اشک می ریزه دائم نرگس رو زیر نظر داره :مامان جان بیتابی نکن ........زهره های های گریه می کنه: خدا.... خدا........ خدا........ خدا .........خدا............. آخه چرا؟ !( الان نزدیک به 3 ساعته که این کلمات رو تکرار میکنه، و هر بار سوزناک تراز پیش!) خدا.. آخه چرا؟!؟ یعنی من دیگه مامان ندارم! حالا من به کی بگم مامان؟ به کی بگم؟ !سوالی که تو ذهن من می چرخه فقط همینه یعنی یه مامان با تمام حضور و وجودش یهو محو میشه؟ !واقعا آدم باید کی رو مامان صدا کنه؟ دختران گریان عمو خواهران زنعمو رو هم باید آروم کنند، به فکر شام باشند، به همه چای و خرما تعارف کردید؟! حلوا چی؟! کسی هست حلوا درست کنه؟ مردم انگار یادشون رفته که کی داغ دیده ......بنیامین اومده پیشم میگه: عمه مردن خیلی بده، خدا کنه ما هممون هزار ساله بشیم بعدبمیریم....... آخه بنی کوچولوی من تا یک میلیون بلده بشماره و فکر می کنه هزار سال کافیه! هزار سال برای منم خیلی زیاده چه برسه به بنیامین هفت ساله ....دوباره گفت: نه عمه! آخه همه با هم که هزار سالمون نمی شه!خدا کنه همه با هم بمیریم که هیشکی زود تر از اون یکی نمیره. آمین .........( غمگین تر از همه زهرا، عروسی عقب افتاد)
:: نویسنده :
آبان
|
لینک مطلب
|
شکوفه
با تو دیشب تا کجا رفتم... وان سوی ستاره ها رفتم...... محبوبم... باز هم دیشب خواب تو را دیدم.... چرا این همه غمگینی؟!؟ محبوبم... خواب تو را که می بینم زمستانم یکسره بهار می شود.... دیشب با هم شکوفه ای چیدیم، درختان هم با ما خندیدند....
:: نویسنده :
آبان
|
لینک مطلب
|
دلتنگی های من محبوبم ... دلتنگ تواَم من همواره دلتنگ تواَم ای کاش اکنون در کنارم بودی، من برآنم که لحظاتی را که با تو به سر می برم را تنگ در آغوش بگیرم و جرعه جرعه بیاشامم! لَختَک ... لَختَک.... تا بدان جا که لحظۀ تلخ عزیمت فرا رسد، و من تا دیداری دوباره از آنان بهره جویم و هرگاه دلتنگت شوم در اعماق وجودم تو را حاضر یابم... من دلم می خواهد لحظات با تو بودنم را بِکِشَم! (bekesham) آن قدر بِکِشَم که تا همیشه با من باشی... محبوبم... من دچار بدترین نوع دلتنگی ام چنانچه گابریل گارسیا مارکزِ عزیز گفته است: بدترین شکل دلتنگی برای کسی آنست که در کنارِ او باشی و بدانی که هیچ وقت به او نخواهی رسید . . .
:: نویسنده :
آبان
|
لینک مطلب
|
زاد روز من
محبوبم آسمان یکسره سیاه است و من پشت پنجره ی اتاقم گاه ستاره دوزی آسمان
را تماشا می کنم، گاه حرکتِ شب تاب های شهری را پی می گیرم؛
ازین فاصله تنها نورشان پیداست، نه دودی و نه صدایی. آوای ضعیفی می آید! کسی مرا می خواند؟!؟ آه.... قاصدکِ کوچکِ خوش خبری در جداره ی پنجره دست و پا می زند،
نرم و آهسته برَش می دارم، به آرامی برایم می گوید..... خبر از فردا می دهد فرداهای روشن و صورتی. من نیز پس از زمزمه ای با قاصدک به سوی تو روانه اش می کنم به سویِ تو و به شوقِ رویِ تو.... حالا هرگاه قاصدکی را دیدی او را همچون من بدان که کودکانه
و آوازه خوان به سویِ تو می آیم و رقص کنان برایت می سرایم: «ماهِ من تو مرا داری و من هر شب و روز آرزویم همه خوشبختی توست» محبوبم هفدهمین شبِ آبانماه است..... امشب مبارکمان باد.
:: نویسنده :
آبان
|
لینک مطلب
|
|
|
This Template Designe By TemplateFA - All Righte Reserved By bolbole-bidel.Blogfa.Com |