|
درباره ![]() ×بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود ×× این همه قول غزل تعبیه در منقارش (حضرت حافظ) ______________________ ×وهبت للورود نفسی×× فطبت بالنفس نفسا (صنوبری) پيوندها پيوندها ي روزانه چهره های ماندگار محمد نوری نزار قبانی راز دانشگاه شیراز دانشگاه الزهرا یادداشت های یک خبرنگار×کامران نجف زاده× گابریل گارسیا مارکز حضرت حافظ صادق هدایت هنر و موسیقی چلچراغ دکتر شاهکار بینش پژوه سخنان جبران خلیل جبران×اورود بزرگ×فردریش نیچه× امین الله رشیدی بسیار زیبا كلبه معرفت كتابخانه پويا نما ×محمد سعید تابنده× تمام پیوندها نويسندگان آرشيو مطالب تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 آرشيو موضوعي عاشقانه ها عارفانه ها جاودانه ها ادب عرب معرفی کتاب عاشقانه هایی از سر عقل هر چه دلم گفت بگو گفته ام طراح قالب Powered By BLOGFA.COM
|
عشقبازی
عشقبازي به همين آسانيست... كه گلي با چشمي بلبلي با گوشي رنگ زيباي خزان با روحي نيش زنبور عسل با نوشي كار هموارة باران با دشت برف با قلة كوه رود با ريشة بيد باد با شاخه و برگ ابر عابر با ماه چشمهاي با آهو، بركهاي با مهتاب و نسيمي با زلف دو كبوتر با هم و شب و روز و طبيعت با ما عشقبازي به همين آسانيست... شاعري با كلماتي شيرين دستِ آرام و نوازش بخش بر روي سري پرسشي از اشكي و چراغ شب يلداي كسي با شمعي و دل آرام و تسلا و مسيحاي كسي يا جمعي عشقبازي به همين آسانيست... كه دلي را بخري بفروشي مهري شادماني را حراج كني رنجها را تخفيف دهي مهرباني را ارزاني عالم بكني و بپيچي همه را لاي حرير احساس گره عشق به آنها بزني مشتريهايت را با خود ببري تا لبخند عشقبازي به همين آسانيست... هر كه با پيش سلامي در اول صبح هر كه با پوزش و پيغامي با رهگذري هركه با خواندن شعري كوتاه با لحن خوشي نمك خنده بر چهره در لحظه كار عرضه سالم كالاي ارزان به همه لقمه نان گوارايي از راه حلال و خداحافظي شادي در آخر روز و نگهداري يك خاطر خوش تا فردا و ركوعي و سجودي با نيت شكر عشقبازي به همين آسانيست...
:: نویسنده :
آبان
|
لینک مطلب
|
خسرو شكيبايي مرد!
نام: خسرو شکیبایی تاریخ تولد: 1323 ............................................... با بازی در نقش کوتاهی در فیلم خط قرمز (مسعود کیمیایی، 1361) به سینما آمد. و تا سال 1368 در نقشهایی ظاهر شد. از جمله در فیلمهای دزد و نویسنده، ترن و رابطه خوب ظاهر شد. اما از بازی در فیلم هامون (داریوش مهرجویی، 1368) بود که نام خسرو شکیبایی سر زبانها افتاد. او برای بازی بسیار زیبایش در همین فیلم از هشتمین جشنواره فیلم فجر، سیمرغ بلورین دریافت کرد و تحسین منتقدان و مردم را برانگیخت. خسرو شکیبایی از سال 1368 به بعد، دیگر نتوانست از جلد حمید هامون بیرون بیاید و حمید هامون را در انواع و اقسام لباسها و تیپهای مختلف تکرار کرد. اما توانایی هایش انکارناپذیرش را در چند فیلم به معرض نمایش گذاشت: بازی تاثیرگذار او در دو فضای کاملا متفاوت در فیلم کیمیا (احمدرضا درویش، 1373) و بازی متفاوت او در فیلم کاغذ بی خط (ناصر تقوایی، 1380). خسرو شکیبایی در تلویزیون هم موفق بود. از همان زمان که در نقش مدرس بازی کرد و آن مونولوگ طولانی معروفش را اجرا کرد تا بازی در مجموعه تلویزیونی روزی روزگاری، خانه سبز، کاکتوس، تفنگ سر پر و این اواخر هم که مجموعه تلویزیونی در کنار هم را روی آنتن دارد. او آخرین جایزه اش را از ششمین جشن ماهنامه دنیای تصویر برای بازی در فیلم کاغذ بی خط دریافت کرد. پس از گذشت نزدیک به 22 سال از اولین حضورش در سینمای مسعود کیمیایی، بار دیگر و اینبار در کنار استاد عزت الله انتظامی در فیلمی از مسعود کیمیایی ایفای نقش کرد: « حکم » (1383)
جوایز / سیمرغ بلورین / جشنواره فیلم فجر: - هامون / هشتمین دوره - کیمیا / سیزدهمین دوره
کاندید / جشنواره فیلم فجر: - یکبار برای همیشه / یازدهمین دوره - سایه به سایه / پانزدهمین دوره - کاغذ بی خط / بیستمین دوره فیلمهای سینمایی: خط قرمز (مسعود کیمیایی - 1361) دزد و نویسنده (کاظم معصومی - 1365) عبور از غبار (پوران درخشنده - 1368) جستجو در جزیره (مهدی صباغزاده - 1369) پرواز را بخاطر بسپار (حمید رخشانی - 1371) یکبار برای همیشه (سیروس الوند - 1371) درد مشترک (یاسمین ملک نصر - 1373) لژیون (سیدضیاءالدین دری - 1373) سایه به سایه (علی ژکان - 1374) خواهران غریب (کیومرث پوراحمد - 1374) سرزمین خورشید (احمدرضا درویش - 1374) عاشقانه (علیرضا داودنژاد - 1374) زندگی (اصغر هاشمی - 1376) دختردایی گمشده (داریوش مهرجویی - 1377) دختری بنام تندر (حمیدرضا آشتیانی پور - 1379) کاغذ بی خط (ناصر تقوایی - 80/1379) صبحانه برای دو نفر (مهدی صباغزاده، 1382) ازدواج صورتی (منوچهر مصیری، 1383) سالاد فصل (فریدون جیرانی، 1383) ستاره ها: ستاره بود (فریدون جیرانی، 1384) چه کسی امیر را کشت؟ (مهدی کرم پور، 1384) اتوبوس شب
مجموعه های تلویزیونی: مدرس خانه سبز (مجموعه - بیژن بیرنگ، مسعود رسام - 1375) کاکتوس (مجموعه سری اول - محمدرضا هنرمند - 1377) تفنگ سرپر (مجموعه - امرالله احمدجو - 79/1378) در کنار هم (مجموعه تلویزیونی - فتحعلی اویسی- 1381
:: نویسنده :
آبان
|
لینک مطلب
|
گذر عمر ببین...
:: نویسنده :
آبان
|
لینک مطلب
|
بهار87 (سال موش)
بهار آمد....... بهار آمد............. بهار دلربا آمد
*************بهاری باشید**************
:: نویسنده :
آبان
|
لینک مطلب
|
سرلوحه ی زندگی من روزی زنی از خانه اش بیرون آمد و سه پیرمرد با ریشهای بلند سفید را دید.
او آنها را نشناخت وگفت:من شما را نمیشناسم اما باید گرسنه باشید.
لطفا بفرمایید داخل وچیزی بخورید.آنها پرسیدند:آیا مرد خانه تشریف دارد؟
زن جواب داد نه او بیرون است آنها گفتند بنابراین ما نمیتوانیم داخل بیاییم.
عصر آن روز هنگامی که مرد خانه برگشت زن به او گفت که صبح
چه اتفاقی افتاده است.مرد گفت :برو به آنها بگومن در خانه هستم و
انها را دعوت کن.زن بیرون رفت و انها را دعوت کرد.آنها جواب دادند
ما همه با هم به یک خانه نمیرویم.زن پرسید چرا؟
یکی از پیرمردان توضیح داد:نام من "ثروت " است.نام ان دیگری
" موفقیت "و سومی هم "عشق".سپس اظهار داشت حالا به خانه برو
و با همسرت مشورت کن.و تصمیم بگیرکه کدام یک از ما به خانه شما بیاییم؟
زن رفت و مطالبی را که ان پیرمرد اظهار داشته بود به همسرش گفت.
همسرش از فرط خوشحالی پاسخ داد:چه عالی!حالا که این موقعیت
پیش آمده بگذار ثروت را دعوت کنیم تا تمام زندگی ما را از مال و
منال پر کند.زن با او مخالفت کرد و گفت:عزیزم چرا موفقیت را دعوت
نکنیم؟عروس انها که از گوشه اتاق مشغول شنیدن حرفهایشان بود
وسط صحبتهایشان پرید و گفت:آیا بهتر نیست عشق را دعوت کنیم؟
آن وقت خانه ما پر از عشق میشود.شوهر به زن گفت:بگذار رعایت نصیحت
عروسمان را بکنیم.برو عشق را به خانمان دعوت کن.زن بیرون رفت
و پرسید:کدام یک از شما عشق است؟لطفا بفرمائید مهمان ما باشید.
عشق برخاست و به طرف خانه به راه افتاد.دو نفر دیگر هم برخاستند
و او را دنبال کردند.زن شگفت زده از ثروت و موفقیت پرسید:من فقط عشق
را دعوت کردم شما چرا می آیید؟پیرمردها پاسخ دادند:اگر تو ثروت یا
موفقیت را دعوت کرده بودی دوتای دیگر بیرون در میماندیم.اما چون تو
عشق را دعوت کردی هر جا او برود ما هم با او میرویم.
"هر کجا عشق باشد ثروت و موفقیت نیز هست."
:: نویسنده :
آبان
|
لینک مطلب
|
دوستی
دل من دیر زمانی ست که می پندارد
به هم بسرایم به آواز بلند : مرحوم فریدون مشیری
:: نویسنده :
آبان
|
لینک مطلب
|
ماه من!............. غصه چرا؟!؟
ماه من، غصه چرا؟! آسمان را بنگر، که هنوز، بعد صد ها شب و روز مثل آن روز نخست گرم و آبی و پر از مهر، به ما می خندد! یا زمینی را که، دلش از سردی شب های خزان نه شکست و نه گرفت! بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید و در آغاز بهار، دشتی از یاس سپید زیر پاهامان ریخت، تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست! ماه من، غصه چرا؟! تو مرا داری و من هر شب و روز، آرزویم، همه خوشبختی توست! ماه من! دل به غم دادن و از یاس سخن گفتن کار آن هایی نیست، که خدا دارند.... ماه من! غم و اندوه، اگر هم روزی، مثل باران بارید یا دل شیشه ای ات، از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست، با نگاهت به خدا، چتر شادی وا کن و بگو با دل خود؛ که خدا هست، خدا هست! او همانی است که در تارترین لحظه شب، راه نورانی امید نشانم می داد... او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد، همه زندگی ام، غرق شادی باشد ... ماه من! غصه اگر هست، بگو تا باشد! معنی خوشبختی، بودن اندوه است ...! این همه غصه و غم، این همه شادی و شور چه بخواهی و چه نه! میوه یک باغند همه را با هم و با عشق بچین ... ولی از یاد مبر؛ پشت هر کوه بلند، سبزه زاری است پر از یاد خدا و در آن باز کسی می خواند؛ که خدا هست، خدا هست و چرا غصه؟! چرا؟!؟ مجله موفقیت (مهین رضوانی فرد) (از ابتدا قصدم برین شعر بود ولی شنبه شب احساس کردم که نمی تونم این شعرو به طور کامل بپذیرم ؛و اون شعر سراسر یاس و اندوه رو پست کردم ولی خیلی زود پشیمون شدم! واقعا" غصه چرا؟ پاییز تو راهه، فصل درس و مدرسه، خدا داره زمینو برامون نقاشی می کنه، باد و بوی پاییز شهرو فرا گرفته اون وقت ما تنها دچار رخوت پاییز باشیم؟! و حالا سعی کردم با این شعر جبران کنم.)
:: نویسنده :
آبان
|
لینک مطلب
|
هنر باغبانی
گل کوچکی بود که از خانه ی پدری به خاطر دارمش، حالا تبديل به چندين گل بزرگ و زيبا شده،دو روزه که يادم رفته آبش بدهم و برگ هايش از شدت تشنگی پژمرده و بی حالند.ازش عذرخواهی می کنم و می بوسمش و برای اينکه حسن نيتم رو نشون بدم از کوزه ی عشق يک پيمانه آب ناب به پاش تقديم می کنم . اون لحظه ای بعد دوباره با طراوت و شاداب می شه و می ايسته. معلوم می شه که اصلا" کينه ای نيست و فقط يک قطره توجه تمام دلخوری ها رو از از وجودش می شوره و می بره و اون با گذشت، نه تنها خودش غرق لذت و سرور می شه که به من هم لذت عذرخواهی رو تقديم می کنه. اون قدر باگذشت و انعطاف پذيره که حتی اگه از ساقه ببرمش، در حضور آب دوباره زندگی اش رو شروع می کنه، ريشه و برگ می ده و تبديل ميشه به يه موجود زنده و سرحال ديگه، اون قدر تکثير پيدا می کنه، که عشق همه ی فضا رو پر کنه. اما يه گل هم دارم که خيلی حساسه، حتی با ثانيه ای تاخير در آب دادن يا قطره ای کم و زياد شدن آب، بلافاصله واکنش نشون ميده و حتی ممکنه ديگه اصلا" آشتی نکنه. خورشيد هم بايد در تابش به اون خيلی دقت کنه، روش تکثيرش هم خيلی حساسه، زمان و مکان خاصی برای تکثير نياز داره و گرنه قلمه اش يا حتی بذرش به ثمر نمی رسه. من که گل ها مو خوب می شناسم و طبق عالم و تجربه، برخورد صحيح با اون ها رو می دونم، اجازه نمی دم هيچ کدومشون خشک يا حتی ذره ای پژمرده بشن. در گلستان هستی هم بايد هر گل رو دقيق و عميق شناخت و روش برخورد با هر گل زندگی رو آموخت و اين هنر يک باغبان با تجربه است که همه گل هاش، با طراوت و شاداب و هستی بخش اند. آزاده صادقی(برگرفته از مجله موفقيت)
:: نویسنده :
آبان
|
لینک مطلب
|
سبزه سبز........
تا زمانی که می توانید سخن بگویید
بگذارید که کلامتان مهرآمیز باشد!
تا زمانی که ذهنتان کار می کند
اندیشه های پاک و تابناک داشته باشید! پیش از آن که دست هایتان از حرکت باز بماند
هر اندازه که می توانید ببخشید!
و از همه مهم تر بیایید سرای خود را تا زمانی که چراغ آن هنوز می سوزد آماده و بسامان کنید!
همیشه سبز باشید!
:: نویسنده :
آبان
|
لینک مطلب
|
سال نو
سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و بخت و تخت بادت اندر شهرياري برقرار و بادوام سال خرم فال نيكو مال وافر حال خوش اصل ثابت نسل باقي تخت رام *عيدتون مبارك*
:: نویسنده :
آبان
|
لینک مطلب
|
لحظه را قدر بدان!
به خدا معجزه ها خواهد کرد یک دل پر احساس...
یک لب پر لبخند... و کلامی که در آن عاطفه می بارد! لحظه را قدر بدان! و به دیروز و فردا دگر فکر و به امروز... به این صبح... به این لحظه بیندیش فقط! تا که شاید او را که همه خوبی ها خصلت مطلق اوست لحظه ای پاس بداری و بگویی " خدایا شکرت ! "
:: نویسنده :
آبان
|
لینک مطلب
|
کیفر سنگین ترین کیفری که خدایان یونانی توانستند برای سیزیف عاصی در نظر بگیرند بیهودگی بود. تکرار ابدی کار اجباری در شرایطی که امکان هر نوع پیشرفتی از او سلب شده بود. مدام سیزیف باید تخته سنگی را از یک سربالایی تیز بالا می برد.همین که به نوک سربالایی می رسید سنگ قل می خورد پایین و می افتاد توی دره. دوباره پایین می آمدو آن را هن و هن کنان بالا می برد. فقط خدایان یادشان رفته بود که سنگ به مرور زمان ساییده می شود.زاویه ها و تیزی های سنگ که دستان سیزیف را خونین و مالین می کرد در صد ساله اول مجازاتش صاف و صوف شد.گوشه کناره ها و کج و کوجی هایش در پانصد سال بعدی از میان رفت.طوری که هل دادن پر زحمتش جایش را به قل دادن ساده داد.در هزاره بعد تخته سنگ هی کوچک و کوچک تر شد و راه سقوطش به طرز چشمگیری هموارتر. عاقبت دیگر به ندرت می شد اسم آن را تخته سنگ گذاشت. چیزی بیش از یک سنگریزه از آن باقی نمانده بود. تازگی ها فکر بکری به ذهن سیزیف رسیده:سنگریزه را توی جیبش می گزارد وبا کارت اعتباری قرص های مسکن و داروهای آرام بخش می برد.حالا هر صبح با آسانسور به طبقه بیست و هشتم ساختمان دفترش روی قله کیفرگاهش می رود و شبها دوباره پایین می آید.
:: نویسنده :
آبان
|
لینک مطلب
|
|
|
This Template Designe By TemplateFA - All Righte Reserved By bolbole-bidel.Blogfa.Com |