|
درباره ![]() ×بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود ×× این همه قول غزل تعبیه در منقارش (حضرت حافظ) ______________________ ×وهبت للورود نفسی×× فطبت بالنفس نفسا (صنوبری) پيوندها پيوندها ي روزانه چهره های ماندگار محمد نوری نزار قبانی راز دانشگاه شیراز دانشگاه الزهرا یادداشت های یک خبرنگار×کامران نجف زاده× گابریل گارسیا مارکز حضرت حافظ صادق هدایت هنر و موسیقی چلچراغ دکتر شاهکار بینش پژوه سخنان جبران خلیل جبران×اورود بزرگ×فردریش نیچه× امین الله رشیدی بسیار زیبا كلبه معرفت كتابخانه پويا نما ×محمد سعید تابنده× تمام پیوندها نويسندگان آرشيو مطالب تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 آرشيو موضوعي عاشقانه ها عارفانه ها جاودانه ها ادب عرب معرفی کتاب عاشقانه هایی از سر عقل هر چه دلم گفت بگو گفته ام طراح قالب Powered By BLOGFA.COM
|
سرلوحه ی زندگی من روزی زنی از خانه اش بیرون آمد و سه پیرمرد با ریشهای بلند سفید را دید.
او آنها را نشناخت وگفت:من شما را نمیشناسم اما باید گرسنه باشید.
لطفا بفرمایید داخل وچیزی بخورید.آنها پرسیدند:آیا مرد خانه تشریف دارد؟
زن جواب داد نه او بیرون است آنها گفتند بنابراین ما نمیتوانیم داخل بیاییم.
عصر آن روز هنگامی که مرد خانه برگشت زن به او گفت که صبح
چه اتفاقی افتاده است.مرد گفت :برو به آنها بگومن در خانه هستم و
انها را دعوت کن.زن بیرون رفت و انها را دعوت کرد.آنها جواب دادند
ما همه با هم به یک خانه نمیرویم.زن پرسید چرا؟
یکی از پیرمردان توضیح داد:نام من "ثروت " است.نام ان دیگری
" موفقیت "و سومی هم "عشق".سپس اظهار داشت حالا به خانه برو
و با همسرت مشورت کن.و تصمیم بگیرکه کدام یک از ما به خانه شما بیاییم؟
زن رفت و مطالبی را که ان پیرمرد اظهار داشته بود به همسرش گفت.
همسرش از فرط خوشحالی پاسخ داد:چه عالی!حالا که این موقعیت
پیش آمده بگذار ثروت را دعوت کنیم تا تمام زندگی ما را از مال و
منال پر کند.زن با او مخالفت کرد و گفت:عزیزم چرا موفقیت را دعوت
نکنیم؟عروس انها که از گوشه اتاق مشغول شنیدن حرفهایشان بود
وسط صحبتهایشان پرید و گفت:آیا بهتر نیست عشق را دعوت کنیم؟
آن وقت خانه ما پر از عشق میشود.شوهر به زن گفت:بگذار رعایت نصیحت
عروسمان را بکنیم.برو عشق را به خانمان دعوت کن.زن بیرون رفت
و پرسید:کدام یک از شما عشق است؟لطفا بفرمائید مهمان ما باشید.
عشق برخاست و به طرف خانه به راه افتاد.دو نفر دیگر هم برخاستند
و او را دنبال کردند.زن شگفت زده از ثروت و موفقیت پرسید:من فقط عشق
را دعوت کردم شما چرا می آیید؟پیرمردها پاسخ دادند:اگر تو ثروت یا
موفقیت را دعوت کرده بودی دوتای دیگر بیرون در میماندیم.اما چون تو
عشق را دعوت کردی هر جا او برود ما هم با او میرویم.
"هر کجا عشق باشد ثروت و موفقیت نیز هست."
:: نویسنده :
آبان
|
لینک مطلب
|
زاد روز من
محبوبم آسمان یکسره سیاه است و من پشت پنجره ی اتاقم گاه ستاره دوزی آسمان
را تماشا می کنم، گاه حرکتِ شب تاب های شهری را پی می گیرم؛
ازین فاصله تنها نورشان پیداست، نه دودی و نه صدایی. آوای ضعیفی می آید! کسی مرا می خواند؟!؟ آه.... قاصدکِ کوچکِ خوش خبری در جداره ی پنجره دست و پا می زند،
نرم و آهسته برَش می دارم، به آرامی برایم می گوید..... خبر از فردا می دهد فرداهای روشن و صورتی. من نیز پس از زمزمه ای با قاصدک به سوی تو روانه اش می کنم به سویِ تو و به شوقِ رویِ تو.... حالا هرگاه قاصدکی را دیدی او را همچون من بدان که کودکانه
و آوازه خوان به سویِ تو می آیم و رقص کنان برایت می سرایم: «ماهِ من تو مرا داری و من هر شب و روز آرزویم همه خوشبختی توست» محبوبم هفدهمین شبِ آبانماه است..... امشب مبارکمان باد.
:: نویسنده :
آبان
|
لینک مطلب
|
هنوز آن شمع می تابد
هنوز آن شمع می تابد هنوزش اشک می ریزد درخت سیبی در آنجا هست، من دارم نشانه، بجای پای من بگذار پای خود ملنگان پا مپیچان راه را دامن بخوان ای همسفر با من! نیما یوشیج
:: نویسنده :
آبان
|
لینک مطلب
|
|
|
This Template Designe By TemplateFA - All Righte Reserved By bolbole-bidel.Blogfa.Com |