|
درباره ![]() ×بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود ×× این همه قول غزل تعبیه در منقارش (حضرت حافظ) ______________________ ×وهبت للورود نفسی×× فطبت بالنفس نفسا (صنوبری) پيوندها پيوندها ي روزانه چهره های ماندگار محمد نوری نزار قبانی راز دانشگاه شیراز دانشگاه الزهرا یادداشت های یک خبرنگار×کامران نجف زاده× گابریل گارسیا مارکز حضرت حافظ صادق هدایت هنر و موسیقی چلچراغ دکتر شاهکار بینش پژوه سخنان جبران خلیل جبران×اورود بزرگ×فردریش نیچه× امین الله رشیدی بسیار زیبا كلبه معرفت كتابخانه پويا نما ×محمد سعید تابنده× تمام پیوندها نويسندگان آرشيو مطالب تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 آرشيو موضوعي عاشقانه ها عارفانه ها جاودانه ها ادب عرب معرفی کتاب عاشقانه هایی از سر عقل هر چه دلم گفت بگو گفته ام طراح قالب Powered By BLOGFA.COM
|
معبر عشق
رد عبور عشق از پشت پرده خیس چشمانت پیداست.
من آن را می بینم. آری! تو از همان تنگه عابرکش عشق عبور کرده ای. و این از رد پای خیس عشق در کوچه باغ تنهایی پیداست. صدایی مرا می گوید: پایت را در جای پایم بگذار! لرزان پایم را در جای پایت می گذارم. نمناک است و گرم... کوچه بوی تو را می دهد. هر قدر که پیشتر می روم بیشتر دلم هوای تو را می کند. ناگاه دری به رویم باز می شود. آیا این همان در است؟ "در باغ سبز عشق کو بی منتهاست؟ " نمی دانم!! به خودم که می آیم تو را می بینم که به پیشواز من آمده ای و دستت را به سویم دراز کرده ای. من گیجم... و نمی دانم که چرا می ترسم؟! مارال
:: نویسنده :
آبان
|
لینک مطلب
|
کلمات
آنگاه که با من به رقص برمی خیزد کلماتی به نجوا می گوید .. که چون دیگر کلمات نیست مرا از زیر بازو می گیرد و در یکی ابر می نشاند باران سیاه در چشمانم نم نم .. نم نم می بارد مرا با خود .. به شامگاهی می برد که مهتابیش گلفام است و من چون دخترکی در دستان او چون یکی پر که نسیمش می برد مرا در دستان خود هفت قرص ماه ... و بسته ای ترانه می آرد به من آفتابی پیشکش می کند و تابستانی .. و رمه ی چلچله هایی با من می گوید که ارمغان نفیس اویم و با هزاران ستاره برابر که من گنجم ... و زیباترین نگاره ای که دیده است چیزهایی باز می گوید .. که دوار سر نصیبم می شود آنسان که رقصگاه و گام ها را از یاد می برم کلماتی .. که تاریخم را باژگونه می کند و در لحظاتی ... مرا زن می سازد مرا قصری از وهم می سازد که جز لحظه هایی چند در آن سکنا نمی گیرم و بازمی گردم .. بر سر میز خود بازمی گردم هیچ با من نیست ... جز کلمات. ترجمه:موسی اسوار
*نزار قبانی* از کتاب *تا سبز شوم از عشق*
ادامه مطلب ...
:: نویسنده :
آبان
|
لینک مطلب
|
|
|
This Template Designe By TemplateFA - All Righte Reserved By bolbole-bidel.Blogfa.Com |