عمریست تا از جان و دل، ای جان و دل می خوانمت
تو نیز خواهان منی، می دانمت می دانمت
گفتی اگر دانی مرا، آیی و بستانی مرا
ای هیچگاه ناکجا! گو: کی، کجا بستانمت؟
آواز خاموشی، از آن در پرده گوشی نهان
بی منت گوش و دهان در جان جان می خوانمت
منشین خموش ای جان خوش، این ساکنی ها را بکش
گر تن به آتش می دهی چون شعله های رقصانمت
ای خنده نیلوفری در گریه ام می آوری
بر گریه می خندی و من در گریه می خندانمت
ای زاده پندارمن پوشیده از دیدار من
چون کودک ناداشته گهواره می جنبانمت
ای من تو بی من کیستی چون سایه بی من نیستی
همراه من می ایستی همپای خود می دانمت
ا.سایه