تبليغاتX
×××باز کن دکان که وقت عاشقی است×××
×××باز کن دکان که وقت عاشقی است×××
×بیا و نو گل این بلبل غزلخوان باش×

درباره

×بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود ×× این همه قول غزل تعبیه در منقارش (حضرت حافظ)
______________________

×وهبت للورود نفسی×× فطبت بالنفس نفسا (صنوبری)

پيوندها

پيوندها ي روزانه

نويسندگان

آرشيو مطالب

آرشيو موضوعي

طراح قالب

احسان فيروزكوهي

قالب ساز

Powered By
BLOGFA.COM

لحظه را قدر بدان!

به خدا معجزه ها خواهد کرد  یک دل پر احساس...

یک لب پر لبخند...

و کلامی که در آن  عاطفه  می بارد!

لحظه را قدر بدان! و به دیروز و فردا دگر فکر

و به امروز...  به این صبح...   به این لحظه  بیندیش فقط!

تا که شاید او را

که همه خوبی ها خصلت مطلق اوست

لحظه ای پاس بداری و بگویی

 " خدایا شکرت ! " 

:: نویسنده : آبان | لینک مطلب |

کیفر

 

سنگین ترین کیفری که خدایان یونانی توانستند برای سیزیف

 عاصی در نظر بگیرند بیهودگی بود. تکرار ابدی کار اجباری در

شرایطی که امکان هر نوع پیشرفتی از او سلب شده بود. مدام

سیزیف باید تخته سنگی را از یک سربالایی تیز بالا می

برد.همین که به نوک سربالایی می رسید سنگ قل می خورد

پایین و می افتاد توی دره. دوباره پایین می آمدو آن را هن و هن

 کنان بالا می برد.

فقط خدایان یادشان رفته بود که سنگ به مرور زمان ساییده می

 شود.زاویه ها و تیزی های سنگ که دستان سیزیف را خونین و

مالین می کرد در صد ساله اول مجازاتش صاف و صوف

شد.گوشه کناره ها و کج و کوجی هایش در پانصد سال بعدی از

 میان رفت.طوری که هل دادن پر زحمتش جایش را به قل دادن

 ساده داد.در هزاره بعد تخته سنگ هی کوچک و کوچک تر شد و

راه سقوطش به طرز چشمگیری هموارتر. عاقبت دیگر به ندرت

می شد اسم آن را تخته سنگ گذاشت. چیزی بیش از یک

سنگریزه از آن باقی نمانده بود.

 تازگی ها فکر بکری به ذهن سیزیف رسیده:سنگریزه را توی

 جیبش می گزارد وبا کارت اعتباری قرص های مسکن و داروهای

 آرام بخش می برد.حالا هر صبح با آسانسور به طبقه بیست و

 هشتم ساختمان دفترش روی قله کیفرگاهش می رود و شبها

دوباره پایین می آید.

:: نویسنده : آبان | لینک مطلب |

تنها عاشقی شاعر...

 
 

                                        

                                              دیدار

 

بود آیا که منم گوشه چشمش بینم

                         

دست در دست وی و زلف کمندش گیرم

 

سر نهم بر شانه اش عقده دل بگشایم

 

روی بر من کند و من گل رویش بینم

 

با نسیم همگام شود من در پی‌اش

                      

زلف بر باد دهد من گل زلفش چینم

 

یا رب مددی دل پیر شد در این خیال

 

پس کی من "تنها" روی چو ماهش را بینم

                    

 

 

:: نویسنده : آبان | لینک مطلب |

 

 

گفتي كه چو خورشيد زنم سوي تو پر

 

چون مهتاب شبي از پنجره مي‌كشم سر

 

اندوه كه خورشيد شدي تنگ غروب

 

     افسوس كه مهتاب شدي وقت سحر

 

:: نویسنده : آبان | لینک مطلب |

پس انداز

 

 

روي ماه دستماله نمدار مي‌كشم

 

نوك قاشق آسمون رو مي‌چشم

 

مي‌پاشم ستاره‌‌ها رو سر رات

 

كه بيايي قدم بذاري رو چشام

 

شبا رو جمع مي‌كنم تا مي‌زنم

 

رنگ روغني به فردا مي‌زنم

 

همه‌ي تلخي‌ها رو دور مي‌ريزم

 

طعم شيريني به دريا مي‌زنم

 

واسه‌ي اومدنه برنامه‌ها

 

همه‌ي جاده‌ها آب پاشي مي‌شه

 

نوك هر پرنده شاخه‌ي گلي

 

كف رود خونه‌ها كاشي مي‌شه

 

يه حساب تازه‌اي باز مي‌كنم

 

شكل ماهتو‌پس‌انداز مي‌كنم

..................

 

                                                  محمد صالح‌علا

 

 

 

 

 

:: نویسنده : آبان | لینک مطلب |

This Template Designe By TemplateFA - All Righte Reserved By bolbole-bidel.Blogfa.Com