|
درباره ![]() ×بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود ×× این همه قول غزل تعبیه در منقارش (حضرت حافظ) ______________________ ×وهبت للورود نفسی×× فطبت بالنفس نفسا (صنوبری) پيوندها پيوندها ي روزانه چهره های ماندگار محمد نوری نزار قبانی راز دانشگاه شیراز دانشگاه الزهرا یادداشت های یک خبرنگار×کامران نجف زاده× گابریل گارسیا مارکز حضرت حافظ صادق هدایت هنر و موسیقی چلچراغ دکتر شاهکار بینش پژوه سخنان جبران خلیل جبران×اورود بزرگ×فردریش نیچه× امین الله رشیدی بسیار زیبا كلبه معرفت كتابخانه پويا نما ×محمد سعید تابنده× تمام پیوندها نويسندگان آرشيو مطالب تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 آرشيو موضوعي عاشقانه ها عارفانه ها جاودانه ها ادب عرب معرفی کتاب عاشقانه هایی از سر عقل هر چه دلم گفت بگو گفته ام طراح قالب Powered By BLOGFA.COM
|
لحظه را قدر بدان!
به خدا معجزه ها خواهد کرد یک دل پر احساس...
یک لب پر لبخند... و کلامی که در آن عاطفه می بارد! لحظه را قدر بدان! و به دیروز و فردا دگر فکر و به امروز... به این صبح... به این لحظه بیندیش فقط! تا که شاید او را که همه خوبی ها خصلت مطلق اوست لحظه ای پاس بداری و بگویی " خدایا شکرت ! "
:: نویسنده :
آبان
|
لینک مطلب
|
کیفر سنگین ترین کیفری که خدایان یونانی توانستند برای سیزیف عاصی در نظر بگیرند بیهودگی بود. تکرار ابدی کار اجباری در شرایطی که امکان هر نوع پیشرفتی از او سلب شده بود. مدام سیزیف باید تخته سنگی را از یک سربالایی تیز بالا می برد.همین که به نوک سربالایی می رسید سنگ قل می خورد پایین و می افتاد توی دره. دوباره پایین می آمدو آن را هن و هن کنان بالا می برد. فقط خدایان یادشان رفته بود که سنگ به مرور زمان ساییده می شود.زاویه ها و تیزی های سنگ که دستان سیزیف را خونین و مالین می کرد در صد ساله اول مجازاتش صاف و صوف شد.گوشه کناره ها و کج و کوجی هایش در پانصد سال بعدی از میان رفت.طوری که هل دادن پر زحمتش جایش را به قل دادن ساده داد.در هزاره بعد تخته سنگ هی کوچک و کوچک تر شد و راه سقوطش به طرز چشمگیری هموارتر. عاقبت دیگر به ندرت می شد اسم آن را تخته سنگ گذاشت. چیزی بیش از یک سنگریزه از آن باقی نمانده بود. تازگی ها فکر بکری به ذهن سیزیف رسیده:سنگریزه را توی جیبش می گزارد وبا کارت اعتباری قرص های مسکن و داروهای آرام بخش می برد.حالا هر صبح با آسانسور به طبقه بیست و هشتم ساختمان دفترش روی قله کیفرگاهش می رود و شبها دوباره پایین می آید.
:: نویسنده :
آبان
|
لینک مطلب
|
تنها عاشقی شاعر... |
|
This Template Designe By TemplateFA - All Righte Reserved By bolbole-bidel.Blogfa.Com |