تبليغاتX
غنیمت دان امور اتفاقی

غنیمت دان امور اتفاقی

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 21:16 توسط فاطیما| |

parke police

زخمی بر پهلویم است و خون میچکد و خدا نمک میپاشد.

من پیچ میخورم و تاب می آورم و دیگران که گمانشان میرقصم!

من این پیچ و تاب را دوست دارم به یادم می آوردم که سنگ و خشت و خاک نیستم..

که انسانم.

*

*

*وقتی م.ز عزیزم از من میخواد ـ یه چیزی بنویس ـ دیگه نمیتونم ننویسم!

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 15:46 توسط فاطیما| |

 

جفت پا پریدم تو ۲۶ سال!!!

۱۷/آبان

نوشته شده در سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 18:40 توسط فاطیما| |

 

دل وقتی مهربونه شادی میاد تو خونه

خوشبختی از رو دیوار سر میکشه تو خونه...

 

نوشته شده در یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 18:52 توسط فاطیما| |

       

*

*

**مهدی باقربیگی...

مسعود مصیب...

راه میرم و  میگم چرا مجید رو کشتند؟!؟**

نوشته شده در پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 22:47 توسط فاطیما| |

پارك پليس(پارك باد بادكها)

 *

*

** بوي پاييز مياد

   بوي مدرسه.. *

نوشته شده در جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 14:2 توسط فاطیما| |

Design By : Night Melody