غنیمت دان امور اتفاقی
زخمی بر پهلویم است و خون میچکد و خدا نمک میپاشد.
من پیچ میخورم و تاب می آورم و دیگران که گمانشان میرقصم!
من این پیچ و تاب را دوست دارم به یادم می آوردم که سنگ و خشت و خاک نیستم..
که انسانم.
*
*
*وقتی م.ز عزیزم از من میخواد ـ یه چیزی بنویس ـ دیگه نمیتونم ننویسم!
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت
15:46 توسط فاطیما| |

جفت پا پریدم تو ۲۶ سال!!!
۱۷/آبان
نوشته شده در سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت
18:40 توسط فاطیما| |
دل وقتی مهربونه شادی میاد تو خونه
خوشبختی از رو دیوار سر میکشه تو خونه...
نوشته شده در یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت
18:52 توسط فاطیما| |
*
*
**مهدی باقربیگی...
مسعود مصیب...
راه میرم و میگم چرا مجید رو کشتند؟!؟**
نوشته شده در پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت
22:47 توسط فاطیما| |

*
*
** بوي پاييز مياد
بوي مدرسه.. *
نوشته شده در جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت
14:2 توسط فاطیما| |
| Design By : Night Melody |
